King Of Black King Of Black King Of Black


+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت 19:25 توسط احمدرضا اسديان
|

میخوام تو رو که باشی حتی اگه نباشم . . . درآمد: چه نفاوتی دارد کیست، از کجا آمده و چه میخواهد. مهم این است که آرزوهایش حتی از در پس سیاهی لباسی که به تن دارد سپید است و دنیایش آنقدر بزرگ که بزرگترین آدمها با بزرگترین آرزوهایشان در آن جا میشوند. با او از خودش نگفتیم، دلش را پیش رویمان قرار دادیم و دلی، گفتگو کردیم . . . به عنوان اولین سوال لطفا بفرمایید، در کدام فصل زندگی شما ترانه معنای واقعی به خود گرفت؟ فکر نمیکنم فصلی در زندگی من وجود داشته باشد که خالی از احساس و عشق باشد. من ترانه نمیگویم بلکه تنها به درونیاتم اعتراف کرده و احساسم را بیان میکنم و این در تمام لحظات زندگی من جریان دارد و مختص به دوره خاصی نیست. کلام رضا صادقی در ترانه، نو و خاص و تازه است. چه شد که به این بیان برای گفتن حرفهایتان رسیدید؟ همیشه سعی میکنم کلام من را روایت کند و نه من کلام را . . . این احساس من است که واژه میشود و این احساس تنها از من نیست بلکه از جامعهای میباشد که در بطن آن زندگی میکنم و شاید به همین دلیل هم در وجود کسانی که آثارم را میشنوند رخنه میکند. تا چه اندازه در هر ترانه خودتان را به تصویر میکشید و چگونه این تصویر شخصی را در جامعه بسط و همه فهم میکنید؟ من در کلیت ترانه، خودم را بیان و با ارادت نسبت به تمام کسانی که کلامم را میشنوند آن قطعه را اجرا میکنم. ما ایرانی هستیم و جمعگرا. حال مهم نیست عمر و دوام هر جمعی که تشکیل میشود چقدر باشد. این اهمیت دارد که ما از کنار یکدیگر بودن بیش از تنهایی لذت میبریم و تحت تاثیر افکار جمعی هستیم. در چنین شرایطی هنرمندی که میتواند احساس و درک خود را از واژهها با جامعهای تطبیق کند که در روزمرگی مردم جریان دارد میتواند در دل آنها جایی را به خود اختصاص دهد. ساده بودن یک امر وراثتی نیست بلکه به صورت اکتسابی حاصل میشود و همین سادگی میتواند موجب قبول کردن هنر یک هنرمند از طرف مردم شود. آنهایی که میدانند ساده زیستن، ساده گفتن و ساده عشق ورزیدن به چه معناست مطمئنا هنگام به تصویر کشیدن خود در جامعه با اقبال مواجه میشوند. من برای اشعار شما به خصوص «مشکی رنگ عشقه» یا «پیرهن مشکی» همیشه یک مثال میزنم و میگویم شما نمونه بارز این شعر سهراب هستید: «چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید». چطور میشود که رضا صادقی میتواند از پس تاریکی و سیاهی، روشنی را ببیند اما دیگران نه! از کودکی عادت داشتم با عادتهایی بجنگم که حتی با همهگیر بودنشان ـ حداقل برای من ـ مفهومی منطقی را با خود همراه ندارند. همیشه برایم سوال بود چرا مردم هنگام غم سیاه به تن میکنند در حالی که زیبایی آسمان خدا در شب و تاریکی معنا پیدا میکند و در کل، کهکشان در سیاهی احاطه شده و نقاط نور بسیار کم هستند پس هیچ غم و اندوهی در این سیاهی وجود ندارد و ما تنها اسیر اعتقاداتی هستیم که اگر تغییر کنند نیز میتوانند زیبا و قابل تامل باشند. من نه با استفاده از این رنگ در پی یافتن تریبونی برای مطرح شدن بودم و نه مشهور شدن. تنها میخواستم حرفهایم را در حد تفکراتم با زبان نت و احساس و ترانه بیان کنم و بگویم حداقل روی آنچه به ما به عنوان یک نظر و عقیده تحمیل میکنند فکر کنیم و بیاندیشیم و سپس آنرا بپذیریم یا رد کنیم. در هر حال من نخواندم تا مشهور یا معروف شوم فقط میخوانم که بمانم و این بزرگترین هدف من از ورود به جامعه حرفهای موسیقی بوده است. به همین علت نیز آنچه را میخوانم و ارائه میدهم که به آن اعتقاد دارم مگر یکی دو ترانه که پس از ارائهشان از اجرا کردنشان پشیمان شدم هر چند که شاید در آن دوران به آنها نیز معتقد بودم و این تنها برمیگردد به تغییر و رشد تفکراتم و در نتیجه آن تفاوتی که در نگاهم به اجتماع و زندگی ایجاد شده است. شما بسیار عمیق در ترانههایتان با مخاطب صحبت میکنید. حال میخواهم بدانم تعریف شخصیتان از عشق چیست؟ قصد ندارم مانند فیلسوفها رفتار کنم و حرف بزنم پس تنها میگویم تعریف عشق بر اساس اتفاقات زندگی و گذشته هر فرد برای او تفاوت میکند. کسی که از معشوقش ضربه دیده، عشق را در دروغ و نفرت و کینه تعریف میکند و کسی که به خوشبختی رسیده باشد آنرا بزرگترین موهبت آسمانی و دلیل زیبای زندگی میداند. خیلیها عاشق میشوند و به اسم عشق به ذلالت کشیده میشوند و خیلیها در سایه یک عشق حقیقی به جایگاه والاتری در زندگی میرسند در حالی که در عشق هیچ نقطه کم و بیارزشی وجود ندارد چون خود، دلیل تکامل روحی و معنوی بشر است. این بستگی به تجربیات و سطح تفکر هر فرد دارد که بداند هر کلمه را چقدر عمیق برای خود تعریف کند که مسیر زندگیاش به خطا نرود اما برای من عشق یعنی یادگاری شدن نه تنها در یاد بودن. دلم نمیخواهد جزء کسانی باشم که تنها از آنها یادی میکنند و از کنار خاطرهشان رد میشوند. دوست دارم یادگاری قشنگی باشم که نمیشود از کنارش گذاشت و خود، دلیل تولد هزاران خاطره زیباست. با همه اینها شما بسیار ساده ترانه میگویید و حتی گاهی از بند قوانین شعر نیز خود را رها میکنید. علت چیست؟ این هم برمیگردد به اینکه من کلا انسان قانونشکنی هستم! . . . البته باید توضیح دهم، اوایل که شروع به سرودن کردم بسیاری این نوع نوشتن را سادهلوحانه میدانستند و به من میگفتند آبروی شعر را بردهام. شاید ندانید که رشته تحصیلی من ادبیات بوده و به خوبی قافیه و ردیف را میشناسم و شاید حتی بتوانم با اضافه کردن چند بیت به ترانه همه قافیهها را با هم جور کنم اما اعتقاد من چیز دیگریست. وقتی با خدا حرف میزنید با او ساده صحبت میکنید، در نهایت آرامش و بیپرده. او هم وقتی با ما سخن میگوید همین حس را تلقین میکند پس چرا ما بندهها اینهمه به دنبال کلمات عجیب و غریب و قافیهدار! برای ارتباط برقرار کردن و صحبت کردن با هم میگردیم، آنهم وقتی که ساده بودن هست و در پس آن ساده حرف زدن. من ترجیح میدهم همان لحظه که ترانهای را بسرایم آنچه را بنویسم که زودتر به ذهنم رسیده و سادهتر میتوانم بیانش کنم. روزی دوستی به من میگفت: «چرا در ترانه «ممنونم» نوشتهای «بچهبازیهامو طاقت میکنی» باید میگفتی «طاقت میآوری» چون هر کس میشنوند باید فکر کند تا به معنی آن برسد». به او گفتم: من به دنبال همین بودم که بعد از شنیدن این بیت هم فکر کنی و هم به مفهوم درست آن برسی و هم از من بپرسی چرا این را نوشتهام! این فکر کردن برایم بسیار مهم است. مردم دنیا این روزها درگیر روزمرگی سخت و پیچیدهای هستند که وقت تفکر روی خیلی مسائل از را ندارند پس این هنر زیادیست که بتوانی در پس کلامی ساده، هر چند کم، کسی را به تفکر وادار کنی. بر عکس بسیاری از خوانندهها که تمایل به اجرای کارهایی بدون در نظر گرفتن جنسیت هستند. شما گاهی آثاری میخوانید که کاملا مردانهاند و جالب در چنین آثاری به جای نفرت از عشق میگویید. فکر نمیکنید با این کار نیمی از مخاطبین خود (خانمها) را حذف میکنید؟ با این عقیده مخالفم! . . . من، موسیقی و خواندن را مانند تحصیل کردن آموختم یعنی کمکم و از ابتدا با آن به صورت تجربه آشنا شدم اما هدفم از مردانه نوشتن این بود که به جای اینکه شمشیر را از رو ببندم، به یاد مخاطبینم بیاندازم که گاهی باید تشکر و قدردانی کرد. من معتقدم در زندگی یک مرد اصیل ایرانی عشق بخش مهمی را به خود اختصاص داده است چرا که او در همه حال به فکر همسر و فرزندان و زندگی خود است. شاید این حرفی که میزنم مورد تایید همه نباشد اما به نظر من فرهاد که یک ایرانی بوده نمونه بارز یک عاشق حقیقی است نه مجنون! مجنون برای لیلی کاری نکرد به جزء دیوانهگی اما فرهاد تیشه به دست گرفت و مردانه به سراغ کوه رفت و برای رسیدن به عشقش تلاش کرد و این برای هر مرد ایرانی جای افتخار دارد که وقتی عاشق میشود برای به آرامش رسیدن معشوقش تلاش میکند و این همان معنی والای عشق است. در ترانه «نمیتونم ببخشمت» من از کلمه «عزیز» در ترجیعبند استفاده کردم تا مخاطب بداند ترانهسرا با همین یک کلمه اعتراف میکند که تمام آن حرفهای پر از کینه تنها از سر گله است نه نفرت. عشق هم با تمام خوبیها و بدیهایی که لحظه به لحظه آنرا میسازد یک نوع زندگیست. گاهی اوقات عرصه را آنقدر بر خودمان تنگ میکنیم و به مردانگیمان مغرور میشویم که فراموش میکنیم کسی کنارمان است که با همه کاستی و کمیها میسازد و به عشقمان پایبند است و این ارزش احترام گذاشتن و تقدیر را دارد. ای کاش همگی برای زخمهای هم مرهم باشیم تا نمک! آیا این مرد عاشق همان رضا صادقی است یا تصویری از آن ساختهاید؟ بله و معتقدم اگر روزی عشقی حقیقی و قابل لمس و نه رویایی و خیالی در زندگیام متولد شود که من برای او و او برای من باشد به خاطر بودن و ماندنش در زندگیاش از او تشکر میکنم. عشق زیباترین و جاودانهترین دلیل زندگی بشر و این شایستهترین علت برای ستایش خداست. از قصه تولد خاصترین ترانهتان برایمان بگویید: «خدا رو دوست دارم». «خدا رو دوست دارم» شاید سادهترین ترانهای باشد که اجرا کردهام و این سادگی در تمام ابعاد آن حضور دارد. ملودی، ترانه، تنظیم و حتی اجرا همه ساده هستند و من این سادگی را بسیار دوست دارم چرا که معتقدم این همان زبانیست که میتوان با استفاده از آن با خدا عاشقانه صحبت کرد، حضورش را درک کرد و عاشقش بود. در این ترانه به خدا گفتم که عاشق حقیقی تو بودن کار خیلی سختیست اما دوست دارم و از تو میخواهم که در عشق زمینی من جاری باشی تا با زیباترین هدیهای که به بشریت دادهای تو را بشناسم و باور کنم. عشق به خدا در آلبوم تازهتان چقدر جریان دارد؟ بگذارید توضیح دهم که متاسفانه در دنیای امروز و فضای حاکم بر جهان بیش از خداپرستی، شیطانپرستی در حال تبلیغ است و این اسفناکترین اتفاق قرن میباشد که موسیقی به عنوان هنری مقدس وسیلهای برای ترویج دینی به جزء خدا شده است. ما عادت کردهایم موفقیتهایمان را حاصل تلاش خود و بدیها و سختیها را به گردن خدا میاندازیم. در این آلبوم فضای آسمان را در ترانههایم به تصویر کشیدهام و با عشق از کسی گفتم که مالک آسمان و زمین و خلقت است. بشر عاشق است و عشق را میفهمد چون او هست و من حتی در تمام ترانههای زمینی به نوعی به خدا گفتهام که مدیونش هستم که اجازه زیستن به من داد. من در «وایسا دنیا» به راستی از دنیا پیاده شدم تا دنیایی بسازم که نگویم: «قوربونت برم خدا/ چقدر غریبی رو زمین» . . . فقط همین! بزرگترین موضوعی که در زندگی شخصیتان به آن عمیقا افتخار میکنید، چیست؟ اینکه جنوبی هستم؛ یک آدم ساده و روان به سادگی یک بچه . . . اصولا ترجیح میدهید ترانه بسرایید یا زیر باران قدم بزنید؟ بیشتر دوست دارم زیر باران خیس شوم! باران رحمت خداست. میبارد تا خیسمان کند و عاشق شویم و در پس آن ترانه بیاید و احساس معنا پیدا کند. نمیدانم چرا وقتی قرار است زیر رحمت خدا قدم بزنیم، زحمت حمل چتر را به خود میدهیم. باید خیس شد تا غرق این هدیه آسمانی شد. دیگه انگار وقت اونه از خدا هم با خبر شد زیر بارون رفت و با عشق بود و موند و خیستر شد همه آدمها قسمتی از تنهاییهایشان را با کسی قسمت میکنند. هملحظه تنهایی شما کیست؟ هیچ کس . . . حتی گاهی احساس میکنم لیاقت با خدا بودن را هم ندارم . . . اینجا روی زمین تنها هستم. برای سرودن عاشقانهترین ترانه زندگیتان، باید تا چه اندازه عاشق شوید؟ چه سوال عجیبی! . . . راستش نمیدانم باید چه بگویم . . فقط اینکه باید دچار یک دیوانگی محض شوم. به یادماندنیترین جملهای که تا به امروز شنیدهاید؟ به قول آقای صالحی: «رازی در سادگی هست که همه نمیدانند!» زیباترین اتفاق ساده . . . چشم باز کردم و دیدم خواندم! جناب آقای صادقی ضمن سپاس از اینکه با ما همراه بودید، لطفا به عنوان حرف پایانی چند بیت از تازهترین ترانهتان را به خوانندگان ما هدیه کنید؟ منو تو آغوشت بگیر، خدا میخوام بخوابم آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم منو تو آغوشت بگیر، میخوام برات بخونم روی زمین چقدر بده، میخوام پیشت بمونم با تشکر از مجله موسیقی قرن 21 و خانم لیا شیرازی مشکی دوست باشید و بمونید یاعلی





![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/11ساعت 2:42 توسط احمدرضا اسديان
|








+
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 0:0 توسط احمدرضا اسديان
|


+
نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت 2:38 توسط احمدرضا اسديان
|

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 0:58 توسط احمدرضا اسديان
|


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در جمعه 1386/07/13ساعت 1:54 توسط احمدرضا اسديان
|


+
نوشته شده در دوشنبه 1386/04/04ساعت 20:12 توسط
|


+
نوشته شده در یکشنبه 1386/03/27ساعت 18:5 توسط
|
